تبليغاتX
انکه دیوانه شد عاشق نبود مست بود

انکه دیوانه شد عاشق نبود مست بود

هی ساده کردم کسر زندگی را تا صفر شد!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 19:52  توسط مینا  | 

ر کلید قلبی رو نداری  اون رو قفلش نکن

 

                        اگر خدا حافظی در راه است سلام نکن

 

                        اگردوست داری کسی رو دلش رو نشکن

 

                                            اگر دستی را گرفتی رهایش نکن    

            

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 19:50  توسط مینا  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 19:44  توسط مینا  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 19:39  توسط مینا  | 

اگه پسرا نبودن کي مامانا رو دق مي داد؟ اگه پسرا نبودن کي خونه رو مي کرد باغ وحش؟ اگه پسرا نبودن تو دانشگاه استاد کيو ضايع مي کرد؟ اگه پسرا نبودن دخترا به چي مي خنديدن؟ اگه پسرا نبودن دخترا کيو سر کار مي ذاشتن؟ اگه پسرا نبودن دخترا کيو تيغ مي زدن؟ اگه پسرا نبودن کي تو کلاس مي رفت گچ مي ياورد؟ اگه پسرا نبودن کي اشغالا رو مي ذاشت جلوي در؟ اگه پسرا نبودن کي نمره هاش هميشه تک بود؟ اگه پسرا نبودن دخترا اوقات فراغت نداشتن!
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 19:38  توسط مینا  | 

از يه ديوونه ميپرسن چرا ديوونه شدی؟ ميگه: من يه زن گرفتم که يه دختر  18  ساله داشت. دختر زنم با بابام ازدواج کرد. در نتيجه زن من، مادرزن پدرشوهرش شد، از طرفی دختر زن من که زن بابام بود، پسری زاييد که ميشد برادر من و نوه‌ي زنم، پس نوه‌ي منم ميشد. در نتيجه من پدربزرگ برادر تني خودم بودم. چند روز بعد زن من پسری زاييد که زن پدرم خواهر ناتني پسرم و مادربزرگ او شد، در نتيجه پسرم برادر مادربزرگ خودش شد. از طرفی چون مادر فعلي من يعنی دختر زنم، خواهر پسرم بود، در نتيجه من خواهرزاده‌ي پسرم شدم!!

اگه هنگ کردی= Ctrl+Alt+Delete  رو بزن !!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 19:36  توسط مینا  | 

جشنواره‌ي فيلم‌هاي تخيلی در رشت  1.زن وفادار  2.مرد با غيرت  3.فرزند حلال زاده... و بالاخره سيمرغ بلورين براي فيلم پسری با يک پدر!!
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 19:33  توسط مینا  | 

 

يه بچه سوسول رو مي ذارن تو قدر مطلق...بسيجي بيرون مياد

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 19:31  توسط مینا  | 

آخرين خبر از اون دنيا : مقامات شهرداري تهران پل صراط رو برداشتن بجاش دور برگردون گذاشتن!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 19:30  توسط مینا  | 

يك زن همه چيز را در مورد فرزندش مي داند: قرارهاي دكتر، مسابقات فوتبال، دوستان نزديك و صميمي، قرارهاي رمانتيك، غذاهاي مورد علاقه، اسرار، آرزوها و روياها... يك مرد بطور سربسته و مبهم فقط ميداند برخي افراد كم سن و سال هم در خانه زندگي ميكنند!!
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 19:28  توسط مینا  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 19:27  توسط مینا  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 19:26  توسط مینا  | 

آخر از عشق تو

ساکن کليسا ميشوم . ميکشم دست از مسلماني مسيحا ميشوم .آنقدر بر کشتي عشقت نشينم همچو نوح . يا به عشقت ميرسم يا غرق دريا ميشوم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 17:15  توسط مینا  | 

آنکه در تاريکي غمناک فلبم باورم کرد ناگهان به دست آتشي خاکسترم کرد آنکه در اوان خود کشي سايه سرم بود عاقبت در سايه غم بي چاره ام کرد آنکه زخم کهنه ام را مرحمي بود عاقبت درد زخمهايم را فزون کرد
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 17:13  توسط مینا  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 17:11  توسط مینا  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 17:11  توسط مینا  | 

گفت : می خوام برات یه یادگاری بنویسم . گفتم:کجا ؟ گفت : رو قلبت . گفتم مگه می تونی ؟ گفت : آره سخت نیست ، آسونه. گفتم باشه .بنویس تا همیشه یادگاری بمونه. یه خنجر برداشت . گفتم این چیه ؟ گفت : هیسسسسس. ساکت شدم . گفتم : بنویس دیگه ، چرا معطلی . خنجرو برداشت و با تیزی خنجر نوشت . دوست دارم دیوونه. اون رفته ، خیلی وقته ، کجا ؟ نمی دونم . اما هنوز زخم خنجرش یادگاری رو قلبم مونده. دوست دارم دیوونه
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 17:10  توسط مینا  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 17:8  توسط مینا  | 

فرشتگان روزي از خدا پرسيدند : بار خدايا تو كه بشر را اينقدر دوست داري غم را ديگر چرا آفريدي؟ خداوند گفت : غم را بخاطر خودم آفريدم چون اين مخلوق من كه خوب مي شناسمش تا غمگين نباشد به ياد خالق نمي افتد
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 17:8  توسط مینا  | 

روزگاريست همه عرض بدن مي خواهند / همه از دوست فقط چشم و دهن مي خواهند // ديو هستند ولي مثل پري مي پوشند / گرگ هايي که لباس پدري مي پوشند // آنچه ديدند به مقياس نظر مي سنجند / عشق ها را همه با دور کمر مي سنجند // خوب طبيعيست که يکروزه به پايان برسد / عشق هايي که سر پيچ خيابان برسد
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 17:7  توسط مینا  | 

ساعت 3 شب بود كه صداي تلفن , پسري را از خواب بيدار كرد. پشت خط مادرش بود .پسر با عصبانيت گفت: چرا اين وقت شب مرا از خواب بيدار كردي؟مادر گفت:25 سال قبل در همين موقع ش تو مرا از خواب بيدار كردي؟ فقط خواستم بگويم تولدت مبارك. پسر از اينكه دل مادرش را شكسته بود تا صبح خوابش نبرد , صبح سراغ مادرش رفت . وقتي داخل خانه شد مادرش را پشت ميز تلفن با شمع نيمه سوخته يافت ولي مادر ديگر در اين دنيا نبود
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 17:5  توسط مینا  | 

زني مي رفت ، مردي او را ديد و دنبال او روان شد . زن پرسيد که چرا پس من مي آيي ؟ مرد گفت : برتو عاشق شده ام . زن گفت : برمن چه عاشق شده اي ، خواهر من از من خوبتر است و از پس من مي آيد ، برو و بر او عاشق شو . مرد از آنجا برگشت و زني بدصورت ديد ، بسيار ناخوش گرديد و باز نزد زن رفت و گفت : چرا دروغ گفتي ؟ زن گفت : تو راست نگفتي . اگر عاشق من بودي ، پيش ديگري چرا مي رفتي ؟ مرد شرمنده شد و رفت
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 17:3  توسط مینا  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 17:2  توسط مینا  | 

هر وقت خواستي بدوني کسي دوستت داره تو چشاش نگاه کن تا عشقو تو چشاش ببيني اگه نگات کرد عاشقه، اگه خجالت کشيد برات ميميره اگه سرشو انداخت پايين ويه لحظه رفت توي فکر بدون که بدون تو ميميره اگه سرشو انداخت و خنديد و حرفو عوض کرد بدون که دوستت نداره

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 17:1  توسط مینا  | 


سر قبر شخصي نوشته شده بود : کودک که بودم مي خواستم دنيا را تغيير بدهم وقتي بزرگتر شدم متوجه شدم که دنيا خيلي بزرگ است من بايد کشورم را تغيير بدم بعد ها کشورم را هم بزرگ ديدم و تصميم گرفتم شهرم را تغيير دهم . در سالخوردگي تصميم گرفتم خانواده ام را متحول کنم . اينک من در آستانه مرگ هستم مي فهمم که اگر روز اول خودم را تغيير داده بودم شايد مي توانستم دنيا را هم تغيير دهم


 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 16:59  توسط مینا  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 16:52  توسط مینا  | 


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 16:52  توسط مینا  | 

آنگاه که غرور کسی را له می کنی، آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی، آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی، آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری ، آنگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی، آنگاه که خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده می گیری ، می خواهم بدانم، دستانت را بسوی کدام آسمان دراز می کنی تا برای خوشبختی خودت دعا کنی؟ . بسوی کدام قبله نماز می گزاری که دیگران نگزارده اند


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 16:50  توسط مینا  | 

سلام! بهانه ی دلتنگی من!

تو قسم خوردی همیشه با من بمانی.

تو گفتی: <<قسمت دروغه ،مثل بهونه.>>

تو گفتی:<<عاشق تر از من، وجود نداره.>>

تو گفتی:<<پاییز،بودنش پر از سواله.>>

تو گفتی:<<دیوونه،دل نداره.>>

تو گفتی:<<فریاد من صدا نداره.>>                                         

تو گفتی:<<گل های ناز پونه ازعشقمون می دونه.>>

تو گفتی:<<عشق ما غروب نداره.>>

تو گفتی:<<دردعشق دوا نداره.>>

چرا گفتی:<<دارم می رم بی بهونه؟>>

اما یادت نره ،

یه دیوونه همیشه منتظرت می مونه!!!  

       

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 15:4  توسط الناز  | 

وقتي يکي رو دوست داريم بجاي اينکه کاري کنيم که هيچ وقت ناراحت نشه ، بيشتر از همه اونو اذيت مي کنيم بيشتر از همه به اون گير ميديم ،بيشتر از همه دل اونو ميشکنيم و... نمي دونم چرا؟ چرا وقتي قلب يه کسي رو تو دستامون مي گيريم خيلي راحت بهش زخم مي زنيم خيلي راحت... بعد توقع داريم که با يک عذر خواهي ما رو ببخشه ... ولي اون اينقدر خوبه که هيچ وقت به دل نمي گيره ، آخه جدا عاشقه.....اما اگه اون اين کارو با تو کنه تو چي کار مي کني

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 14:46  توسط الناز  |